تبليغاتX
مدرسه راک

فصل  اول: شب

چند شب  پیش وقتی آسمونو نگاه میکردم و ترانه I love u this big اسکا تیو زمزمه میکردم از کلانتر بخاطر تمام چیزایی که بهم داده تشکر کردم، خوشحالم که شب وجود داره چون با اومدن شب احساس خوبی  دارم.

فصل دوم :آینده

 گاهی اوقات خداحافظی با گذشته سخته  چون از آینده نگرانی و ممکنه آینده بهتر از گذشته نباشه ولی این روزا  تصمیم گرفتم آروم و ساکت  یه گوشه  روی صندلی بشینم و بزارم آینده لعنتی خودش تصمیم گیرنده باشه.

فصل سوم: راز زندگی

همه زندگی با هم بودن،کنار هم بودن،دلتنگ هم بودن و دل به هم سپردنه،یه زمانی میرسه که پیر شدی و دیگه وقتی واسه جبران نیست پس قدر همو بدونیم.

فصل چهارم:نوشیدنی

باید اعتراف کنم از نوشیدن آبجو لذت می برم چون  بهم یاد داد خودم باشم،بطری آبجوم دستم باشه،بونجوی گوش کنم و به دنیا با صدای بلند بگم هی من آرشم، یه چپ دست لعنتی که عاشق کفش کانورس و پمپ بنزینه،کسی که تا حالا دل هیچ آدمی روی زمین نشکونده ولی دل اونا به اندازه وسعت اقیانوس اطلس شکوندن!

فصل پنجم: موسیقی

13 سال پیش وقتی اولین بار ویدئو plz for give me  برایان آدامز دیدم به خودم گفتم پسر این لعنتی خودشه ! وقتشه که دنیای جدیدی رو و با  راک  و بالاد تجربه کنی،

فصل ششم : اتومبیل

هنوز به این اعتقاد دارم دارم هیچ اتومبیلیی اتومبیل آمریکایی نمیشه، هیچ اتومبیلی موستانگ،چلنجر،کامارو،چارجر و کادیلاک نمیشه یه زمانی پدران ما کادیلاک ایران سوار میشدن،الان ما باید حسرت داشتن یه موستاگ دهه 70 داشته باشیم،خودمو میگم!

فصل هفتم :خانواده

هشت سال دوری از خانواده باعث شد  که قدر اونا رو بیشتر از همیشه بدونم، اونا به  اسم  فامیلیم معنا بخشیدن،پدر ومادرم  شماره یکن!

فصل هشتم:  نوشتن

در کنار نوشیدن آبجو و موسیقی، لذت  نوشتن هدیه ای بوده که کلانتر بهم داده و از این هدیه به رسم یه کابوی سرگردان از کلانتر تشکر می کنم .

فصل نهم: سرزمین

من همیشه به این اعتقاد داشتم و دارم وطن آدم جاییه که احساس آرامش و امنیت کنه نه جایی که به دنیا اومده و منم آرزوم اینه یه روزی بتونم برم سرزمین راکی زندگی کنم.

فصل دهم: عشق

وقتی عاشق یکی میشی یه عالمه کارای احمقانه انجام میدی،توی قلبت عینه فیلمای وسترن کلی اتفاقات خاص میفته،بنگ بنگ!! حاظر میشی به خاطر عشق زندگیت حتی مرگ  تجربه کنی،عشق تنها راهه ادامه دادنه

فصل یازده: رویا

رویای شماره 1 : تو جاده 66 آریزونا د ر حال رانندگی با یه فورد موستانگ 67  در حال که بطری آبجوم دستمه و در حال که از رادیو اتومبیل ترانه کانتریه عبور از خط جانی کش در حال پخشه، به عشق زندگیم که کنارم نشسته بگم که اون زیباترین انسانیه که تو همه زندگیم دیدم.

رویای شماره 2: تو دنیا نه جنگی باشه، نه فقر، نه نژاد پرستی ،همه با هم دوست باشن و با هر نوع عقیده ای کنار هم زندگی کنند.

فصل آخر: آرزوی موفقیت واسه دوستام

امیدوارم که به هر چی که می خواین برسین، می دونین چرا؟ چون شما خوشتیپ و مهمین ، لیاقت داشتن یه زندگی خوبو دارین

 

خوشحالم که آرش صمیمیم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 11:58  توسط آرش( کاپیتان کراش)  | 


آه 5ماه از قسمت اول داستان گذشت ،الان من یه مرد عصبی می باشم ولی مهم نوشتن قصه کاپیتانه

 

هی بچه ها (مجموع گوسفندهای کراش)طوفان تموم شده، زود جمع کنید باید برگردیم به دهکده ،باید اهالی دهکده رو از این اتفاق خوب با خبر کنیم و تا فردا مقدار زیادی دینامیت از معدن پیت برای بیرون آوردن این مشکی چهار چرخ جمع آوری کنیم ، 12 ساعت بعد.... ،ززززینگگگ___ همسایه: کلانتری؟ __معاون کلانتر: بله __همسایه: اینجا شمال دهکده اتفاق عجیبی افتاده، فکرکنم ارواح دوباره به دهکده برگشتند ، خونه کراش در حال تکون خوردنه ! 30 دقیقه بعد... همسایه ها و معاون کلانتر بلندگو به دست از فاصله 5 متری خونه کراش فریاد می زنه هی کراش اونجا چه خبره!! تو سالمی؟ هههه اون با یه بطری ویسکی جک دنیلز از ساختمون بیرون میاد ، اون فقط یه پارتی راک به مناسبت پیدا کردن دوج چلنجر با دوستانش خروس قرمز،گوسفند خنگ و خرگوش کوچولو ترتیب داده بوده و تکون خوردن خونه مربوط به صدای زیاد موسیقی و استفاده از آمپلی فایر مارشال بود ، کاپیتان یه معدنچی ،یه چوپان و یه نوازنده چپ دست بی استعداد بیس بود که با خروس( لید گیتار) گوسفند( درامز) خرگوش( خواننده) گروه کانتری راک کراش و دوستانو تشکیل داده بود، کاپیتان اعتقاد داشت حیوانات بهتر از آدمها هستند، حیوان دروغ نمی گه، حیوان خیانت نمی کنه ،حیوان یه شخصیت داره نه چند تا! واسه همین ترجیح می داد بیشتر وقتشه با اون سه تا موجود دوست داشتنی باشه تا با آدمهای دهکده! صبح روز بعد از جمع آوری کردن دینامت از معدن پیت به همراه اعضای گروه و تعدادی از اهالی دهکده و کارگرهای معدن با دستگاه های حفاری به کوه شماره 3 بر می گردند ، دینامیت ها رو به طریق چالزنی و آتشباری دور تا دور صخره ای که چلنجر داخلش بود بار گذاری می کنند...15 دقیقه بعد.......بومممممممممممم(صدای انفجار)، کاپیتان و دوستان همه دهانا تا بنا گوش باز از شوق دیدن اون پسر سیاه لعنتی چهار چرخ! من مقداری پول ته جینم دارم ، می خوام امروز خرجش کنم کی میاد با من؟؟ هفت شب می خوام مهمونی راک بگیرم، کی میاد خونه من؟ اون دختر کدر عاشق رقصیدنه، کی می خواد با اون برقصه؟من هم عاشق سیب زمینی سرخ کرده و کوکا کولا( این قسمت داستان موزیکال بود.گفتم یه کم جو بدم به داستان:) کراش،خروس،گوسفند،خرگوش دست در گردن هم این ترانه کانتری رو می خوندند و اهالی دهکده بالای کوه در حال رقصیدن)،بعد از 3 روز متوالی کار کردن دوج چلنجرو به میدون اصلی دهکده می برند و روز موعود فرا می رسه ،روزی که کراش قرار بود با اون به سیاره مارس بره ولی هنوز هیچکس دلیلش اصلیشو نمی دونست، فقط توی کتاب افسانه دهکده اومده بود کسی که این اتومبیلو پیدا می کنه باید اعتقاد داشته باشه، مارس سیاره ای بود که جواب تمام چراهای کاپیتان بود، شهردار دهکده طی مراسمی با قدردانی از جسارت کراش برای رفتن به مارس سخنرانی می کنه....کاپیتان کراش: بچه ها آماده شین! چند باکس آبجو بوود ویزر،یه ساز دهنی، یه دیوان حافظ تنها چیزهای مورد علاقه کاپیتان بود که قرار بود ببره مارس!...چند دقیقه بعد....سکوت همه جا رو فرا می گیره، بعد از سوار شدن 4 راکر استارت زده می شه،ناگهان آسمون سیاه می شه ،ستاره ای در حال درخشیدن بود،همه نگاهها به آسمون، وووه یه روباه ، نه یه مانکن کنار ماه،نه یک مانکن با دم شبیه روباه از بالا لبخند می زنه !! بچه ها شما هم می بینید،فکر کنم این لیدر مارسی ما باشه، صدای موتور چلنجر بیداد می کنه، درهای اتومبیل به شکل بال در می یان، کراش دیوان حافظ از داخل داشبورد در می یاره: یارب! سببی ساز که یارم به سلامت، باز آید براهندم از بند ملامت........ پرواز

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:0  توسط آرش( کاپیتان کراش)  | 

یکی بود یکی نبود، مردی بود اهل روستای دور افتاده ای به اسم خرگوش بزرگ، مرد کارگر ساده ای بود که در معدنی به اسم پیت کار می کرد، اون علاوه بر کارکردن در معدن یه چوپان بود که هفته ای 3 روز گوسفندا رو واسه چریدن به بالای بزرگترین کوه دهکده یعنی کوه شماره3 می برد،یادم رفت اسم چوپانو بگم،اهالی دهکده اونو کراش صدا می زدند،کراش یه کم با بقیه چوپانا فرق داشت، اون یه چپ دست بدخط بود که فکر می کرد افکار پست مدرن اونو احاطه کردند،خوب برسیم به اصل داستان،داستانی که زندگی کراشو متحول کرد، داستان از اونجا شروع شد که کراش یکی از اون روزا گوسفندا رو واسه چریدن می بره به کوه شماره3 ، بعد از رسیدن به کوه روی تخته سنگی میشینه و با فلوت قطعه سگ شکاری الویس پریسلی رو می زنه و نظاره گر طبیعت دست نخورده خرگوش بزرگ می شه و گوسفندا هم واسه خودشون خوش بودند و در حال خوردن علوفه بودند،ناگهان طوفانی شروع شد و آسمون پر از ابر شد،کراش خطاب به گوسفندا:هی بچه ها باید سریعتر برگردیم به دهکده،ولی شدت طوفان به حدی بود که کراش نمی تونست تا تموم شدن طوفان به خونه برگرده،به ناچار وارد غاری میشه که ضلع شمالی کوه بود، بچه ها بیاین داخل غار،فکر کنم باید شبو اینجا بمونیم،با هیزم آتیشی روشن کرد و به خواب عمیقی فرو رفت،ساعت ها گذشت....ناگهان با صدای عجیبی از خواب بیدار شد،هیزم برداشت و به سمت صدارفت،صدا بیشتر و بیشتر شد،نوری زردی مشخص بود،کراش انگار روح دیده بود چشاش برق می زد ولی خبری از جن و پری، هیولا و روح مثل خیلی از قصه ها نبود،مروارید سیاه!مرواریدی در قلب کوه،اهالی دهکده می گفتند هرکس اونو داشته باشه کاندید می شه واسه رفتن به سیاره مارس،مروارید یه حرومزاده خوشگل چهار چرخ به اسم دوج چلنجر اس.ار.تی.ایت بود! بله! نور و صدا متعلق به موتور وچراغ یه اتومبیل تیونینگ شده ای بود که در قلب کوه خرگوش بزرگ بود، چرا دوج چلنجر؟ چرا کراش کاندید شده بود؟ کراش واسه چی باید می رفت سیاره مارس؟ اینها سوالاتی بود که ذهن کراش و تو خواننده داستانو مشغول کرده،آه رفیق 1 ماه دیگه صبر کن و  بقیه داستان آرش واست تعریف می کنه،تا اون موقع هر روز بعد از ظهر چای بخور و ترانه کادیلاک صورتی برایانو گوش کن و از زندگیت لذت ببر،ادامه دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 10:23  توسط آرش( کاپیتان کراش)  | 

 

بعضی وقتها فکر می کنم وداع با گذشته می تونه کلی سخت باشه ,سخت تر از اون

رفتن به اینده ای که ممکنه بهتر از گذشته نباشه,این احساس می تونه همراه با یه غم همیشگی باشه,خبرهای بدی از شهر تاریکی شنیده بودم,اینکه هیچ وقت نمی تونی رنگین کمان اونجا ببینی

در یکی از زیباترین سالهای زندگیم تو یه دوست زیبا برای من بودی ,من اونوقت ها به همه چیز فکر می کردم ,ما جوان و احمق بودیم!احمق های د وست داشتنی !!!فقط به اعتقاداتمون فکر می کردیم,به پرواز کردن,پسر خیلی راحت می تونم همه قصیده های مرتبط به پرواز درک کنم!دلتنگ تهران...به من بگو الان کجایی رفیق؟! نمی تونم به این اعتقاد داشته باشم که الان تو نیستی ,من به خاطر می اورم تمام روزهایی که با هم بودیم,یه خیابان زیبا در شهر تاریکی بود که من همیشه عاشقش بودم,هی رفیق هنوز می تونی صدای منو بشنوی,مثل اینکه هنوز گذشته باشه,ما با هم ستاره ها رو می شمردیم /ازروی نیمکت پارک صبا برای ستاره ها اسم انتخاب می کردیم

تو گفتی اسم این کار ما عشق است, بله جهان مال ما بود,من اماده ام هنوز برای رفتن به راهی که توش بودیم,دلتنگ تهران


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 22:34  توسط آرش( کاپیتان کراش)  | 

 


اوه پسر غم تمام وجودت رو فرا گرفته/احساسم مثل یه برگ که از روی درخت افتاده پایین و باد اونو به

طرفی پرتاب می کنه/کی می دونه کجا قراره بره؟!/هی کلانتر من سالهاست که فقط با خاطرات زیبای

گذشته زندگی می کنم/تو خودت گفتی که زندگی با هم بودن کنار هم بودن و دلتنگ هم بودن است و

گفتی که خیلی از ادمها این حقیقت ناب رو از خودشون دریغ می کنند/پسر تو سعی کردی همیشه

خوب زندگی کنی/جمله ای از رئیس انجمن شهر موسقی یادمه که می گفت روح ادمها بر اساس

موسقی شکل گرفته همانطور که وجود جسم هم به خاطر روحه! پسر فکر می کنم قصیده هایی مثل

Flying برایان یا Bed of roses بونجوی یا Soldier of fortune دیپ پارپل یا Nobody home  پینک فلوید

باعث شده غمگین بشی/هی کلانتر خودت گفتی اگه از ستاره ها پیروی کنم می تونم به اعتقادتم

برسم  ولی اینطوری نشد /خودت گفتی که انتظار تقدیر ما انسانهاست برای رسیدن به ارامش ولی

 می دونم ارامش اینجا توی این شهر تاریکی نیست شهری که مصائب زندگی دامان برگ های این روزگار رو فرا

گرفته است/کی قراره با کابو های بزرگت کسایی مثل زرتشت , جک لندن, جیم موریسون,جان لنون, مایکل کیمن,

سید برت و ابراهیم منصفی بیای اینجا و نور شهر روشنایی رو به اینجا بیاری...

ایا من هنوز می تونم منتظر باشم کلانتر؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:21  توسط آرش( کاپیتان کراش)  | 

خورشید در حال غروب کردن است

او واقعا رویایی شده با لباس زیبایی که پوشیده با اون ارایش فوق العاده و موهای بلوند!

او از من پرسید چطور به نظر می رسه و من گفتم تو واقعا در این شب رویایی شدی

ما با هم به یک مهمانی رفتیم و همه می تونستند ببینند خانم زیبایی که همراه من بود...

من احساس عجیبی داشتم زیرا عشق را در چشمان او دیدم و این احساس می تونست همیشگی باشه  ممکنه او هیچ وقت درک نکنه من چقدر دوستش دارم

حالا بعد از پایان مهمانی ما در خانه هستیم و من احساس خستگی می کنم او کمکم کرد به رختخواب برم  از او خواستم چراغها رو خاموش کنه و من گفتم عزیزم تو واقعا در این شب رویایی بودی رویایی..

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:9  توسط آرش( کاپیتان کراش)  | 

غروبی عجیب سراسر طبیعت راکی را فرا گرفته بود

این حالت از خورشید باعث افسردگی تمام جانداران ان منطقه شده بود

شنیدم درختی پاک می گفت این روزها خورشید سرخ نه تنها طبیعت راکی بلکه  

اسمان تمام این کره خاکی رو فرا گرفته /او می گفت ظلم باعث این رفتار عجیب

خورشید شده/او می گفت این روزها معصومیت نیز سوار قطار شبانه شده و ما

را تنها گذاشته /حرفهای درخت باعث شد کمی فکر کنم ...

واقعا می شد از حزن و اندوه بگریزیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:35  توسط آرش( کاپیتان کراش)  | 

 

وقتی که گذشته خودم رو می بینم یه احساس ارامش و غم رو در خودم می بینم -سال 1977 تصمیم گرفتم با کیتی به امریکای شمالی سفر کنیم  تازه اونم با یه کادیلاک 1960 رنگ صورتی که از پسندازی که داشتم اونو خریده بودم تو این سفر چیزهای زیادی یاد گرفتم معنای واقعی انسان بودن معنای واقع دوست داشتن -یادمه اولین بار ترانه ادم خوشبخت با صدای گرفته تام ویتس از رادیوی داخل ماشین پخش می شد -پس من واقعا خوشبخت بودم می دونستم کل ارزوهام بر اورده شده بود می دونستم از مسیر رنگین کمان عبور می کنیم - افسوس من پیر شدم و کیتی هم سالهاست پیش خداست دوست دارم زودتر برم پیش اون ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:49  توسط آرش( کاپیتان کراش)  | 

 
اسلش در 23 ژوئيه سال 1965 در لندن چشم به جهان گشود و در استنفورد شاير بزرگ شد نامي كه براي او انتخاب كردند سول هادسون است . مادر او سياهپوست امريكايي و پدر وي سفيدپوستي انگليسي است . آنان هردو هنرمند هستند . مادر اسلش طراح لباس است و برخي از لباسهاي فراموش نشدني ديويد بوي را طراحي كرده است . پدر او نيز كارگردان هنري آلبوم هاي موسيقي است . از كارهاي رجسته او مي توان به كارگرداني هنري آلبوم هاي نيل يانگ و جوني ميشل اشاره كرد.
اسلش در يازده سالگي به همراه مادرش به لس آنجلس نقل مكان كرد، در حالي كه پدرش انگلستان ماند. اسلش به خاطر تولدش در انگلستان ، در امريكا به عنوان مهاجر زندگي مي كرد و سال ها تنها بود.
خانوادة وي سرانجام در لس آنجلس به يكديگر پيوستند و در آنجا زندگي كردند. آنها بعدها به كاليفرنياي جنوبي مهاجرت كردهد. اسلش به خاطر تغيير پي درپي محل تحصيل ، از مدرسه طرد شده بود و زندگي كولي وار داشت . وي در احاطة‌ دوستان هنرمندِ پدرومادرِ خود، به موسيقي علاقه مند شد . برخي از دوستان هنرمند خانوادگي اسلش عبارت بودند از : جوني ميشل ، ديويد بوي ،ديويد گِفِن ، ران وود و ايگي پاپ .
اسلش در جايي گفته بود « رفت وآمد با اين هنرمندان باعث شدكه بعداً بتوانم بر جدال بين هنروتجارت فائق آيم .»
در اواسط دهة 70، پدرومادر اسلش از يكديگر جدا شدند و او با مادربزرگ محبوب خود زندگي مي گرد تا بتواند موقعيت خود را سروسامان بدهد .در همين زمان بود كه اسلش به BMX ( دوچرخه سواري درزمين ناهموار ) علاقه مند شد و به همراه گروهي از دوستانش ب هاين ورزش پرداخت و آنقدر ماهر شده بود كه مي توانست بدون ترمز براند . او به خاطر سواري عالي خود جوايز زيادي هم دريافت كرد! در پانزده سالگي ، زماني كه دانش آموز بود، صاحب اولين گيتار خود شد؛ اگر چه يك سيم بيشتر نداشت !
اولين الگوهاي موسيقي اسلش لدزپلين ، اريك كلاپتون ، رولينگ استونز ، ايروسميت ، جيمي هندريكس ، جِف بِك ، نِيل يانگ بودند .
اسلش عنوان كرد كه آلبوم Rocks گروه ايروسميت تاثير زيادي در سبك هنري وي داشت. هم نوازي با آنان كه در موسيقي مورد علاقة وي بودند ، براي او بسيار مهم بود. نواختن روي صحنه در پاريس همراه جف بك و جوپري براي او تصور ناشدني مي نمود. او همچنين توانست با اريك كلاپتون برنامه اجرا كند .
اسلش بعداً با نوازندگان زيادي همكاري كرد و در ساختن موسيقي چندين فيلم معروف همكاري داشت . از آنجا كه اسلش حداقل 12 ساعت از روز را به تمرين گيتار اختصاص مي داد ، دوچرخه را كنار گذاشت .
تكاليف مدرسه براي او خسته كننده بود و ترجيح مي داد روي صندلي هاي سالن مسابقات ورزشي بنشيند و به تمرين گيتار بپردازد و سرانجام در كلاس يازدهم مردود شد. تحصيلات ديگري در صحنه اجراي موسيقي در لس آنجلس انتظار وي را مي كشيد . اسلش پس از ملاقات با آدلر و تشكيل گروه رود كرو، به دنبال خواننده اي خوب مي گشت كه با ايزي استرادلين آشنا شد. ايزي آهنگي با صداي دبليو . اكسل رز و با نوازندگي خودش براي اسلش پخش كرد. اسلش خواست اجراي اكسل را از نزديك تماشا كند و به سرعت تصميم گرفت كه اورا از ايزي بربايد . اما آنها دوستان خيلي صميمي بودند و از يكديگر جدا نمي شدند . اسلش نوازندة بيس خود - به نام داف مك كيگان را از طريق آگهي اي كه به روزنامه داده بود پيدا كرد.
نتيجه اين بود كه نهايتاً گروهي به نام گانزن رزز متولد شد . اين گروه با داشتن استعداد فراوان ، اشتياق بيش از حد و تمرينات زياد به عنوان يكي از موفق ترين گروه هاي بين المللي شناخته شد .
اسلش بعد از تورهاي ايلوژن ، به علت مشكلات وقت گيري كه پيش مي آمد ، شهروند ايالات متحده شد.
وي در همين زمان تصميم گرفت گروه جديدي را در كنار پروژة G.N.R مخفف گانزن رزز ] تاسيس كند. نتيجه اين بود كه به اتفاق 4 نفر ديگر گروه Slash s snakpit را تشكيل داد و آلبوم « در جايي ساعت 5 است » را ارائه كرد. آن چهار نفراينها بودند:
مت ساروم (درامز)، گيلبي كلارك (گيتار)، اريك دوور(بيس) و مايك آينز.
اسلش هيج گاه از ماندن در منزل و استراحت كردن راضي وخشنود نبود و هميشه با تور گروه خود در سفر به سر مي برد .
اولين آلبوم گروه در سراسر دنيا فروش خوبي داشت و اسلش قول داد ه اسنيك بيت دوباره بازگردد.
در تابستان 1996 اسلش به كنسرت بلوز در بوداپست مجارستان دعوت شد . اواز چند نوازنده براي اجرا دعوت كردو نتيجه اين بود كه گروه فوق العادة بلوزبال اسلش تشكيل شد. البته اين گروه هيچ گاه آلبومي ارائه نكرد - كه اين البته براي طرفدارانش چندان خوشايند نبود.
در همين حال ، اسلش منتظر بود تا اكسل گروه گانز را گرد آورد . اسلش واكسل دربارة‌ كارگرداني وسبك موسيقي گروه تبادل نظر كردند . اسلش بيشتر علاقه داشت تا گروه گانز به موسيقي راك بپردازد ولي اكسل بيشتر به سمت Techno/Industrial تمايل داشت .
بعد از مدتها بحث و گفت و گو ، اسلش گروه را در اكتبر 1996 ترك كرد، در حالي كه امتياز گانز را تماماً به اكسل فروخت .بدين ترتيب گروه « گانزن رزز » اسلش - اكسل به گانزاكسل تبديل شد !
اسلش بيكار نشست و كارخود را با بلوزبال ادامه داد. بلوزبال به بازنوازي آثار برجستة سبك بلوز
مي پرداخت . اجراي زيباي آهنگ هايي چون Hoochi Koochi man , Key To The High Way حاصل اين همكاري است .
بلوز بال در طول اين مدت در مناطق متعددي برنامه اجرا كرد ولي آيا ممكن بودكه اين آخرين دورة كنسرت هاي اين گروه باشد ؟
وقتي اسلش ، گروه G.n.R را ترك گفت ، طرفدارانش - و همچنين رسانه ها - مي خواستند بدانند كه او چه خواهد كرد. اسلش عنوان كردكه اگر اكسل رز بخواهد آلبوم راك اند رول جديدي را عرضه كند به گروه بازخواهد گشت ولي وقتي رُز گروه را با نوازنده هاي ناشناخته پُر كرد، اسلش گفت كه ديگر هيچ گاه با گروهي كه ادعا مي كنند « گانزن رُزز » هستند در روي صحنه به اجرا نخواهد پرداخت و همكاري نخواهد كرد؛ و همان طور كه قول داده بود به « اسنيك پيت » بازگشت . او براي اسنيك پيت جديد از بين 300 نفر درخواست كننده 4 نفر را انتخاب كرد. راد جكسون ، خواننده گروه ، يك تازه وارد بود!
در 10 اكتبر سال 2000 آلبوم « زندگي بزرگ نيست ؟ » عرضه شد، اسلش در 10 اكتبر 1992 با پنه سوران ازدواج كردو در پاييز سال 97 از او جدا شد . اسلش در فيلم Private Parts به اتفاق همسرش ايفاي نقش كرده است . اسلش هنگام عضويت با گروه گانز با هنرمندان و گروه هاي زير همكاري داشته است : لني كراويتز ، برايان مي ، اريك كلاپتون ، راد استوارت ، مايكل جكسون ، باب ديلن ، رولينگ استونز،
جو سترياني ، آليس كوپر، متاليكا ، نيروانا ، نيل يانگ ، لس پل ، ردهات چيلي پپرز، جك بك،جوپري ، اي سي / دي سي ، و دان هنلي .
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:20  توسط آرش( کاپیتان کراش)  | 

موقعی که خیلی جوان بودم در بهترین سالهای زندگیم

فرشته ها اومدند سراغم و  ازم خواستند که باهاشون پرواز کنم

اولش خیلی ترسیدم چون در اون زمان  خانوادم و دوستامو

بیشتر از هر زمان دیگه دوست داشتم اما وقتی ابر شماره ۹ رو

اون بالا نشونم دادند یه احساس عجیب و ارامش بخشی بهم

دست داد پس تصمیم گرفتم با اون فرشته های زیبای خدا پرواز کنم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:36  توسط آرش( کاپیتان کراش)  |