فصل اول: شب
چند شب پیش وقتی آسمونو نگاه میکردم و ترانه I love u this big اسکا تیو زمزمه میکردم از کلانتر بخاطر تمام چیزایی که بهم داده تشکر کردم، خوشحالم که شب وجود داره چون با اومدن شب احساس خوبی دارم.
فصل دوم :آینده
گاهی اوقات خداحافظی با گذشته سخته چون از آینده نگرانی و ممکنه آینده بهتر از گذشته نباشه ولی این روزا تصمیم گرفتم آروم و ساکت یه گوشه روی صندلی بشینم و بزارم آینده لعنتی خودش تصمیم گیرنده باشه.
فصل سوم: راز زندگی
همه زندگی با هم بودن،کنار هم بودن،دلتنگ هم بودن و دل به هم سپردنه،یه زمانی میرسه که پیر شدی و دیگه وقتی واسه جبران نیست پس قدر همو بدونیم.
فصل چهارم:نوشیدنی
باید اعتراف کنم از نوشیدن آبجو لذت می برم چون بهم یاد داد خودم باشم،بطری آبجوم دستم باشه،بونجوی گوش کنم و به دنیا با صدای بلند بگم هی من آرشم، یه چپ دست لعنتی که عاشق کفش کانورس و پمپ بنزینه،کسی که تا حالا دل هیچ آدمی روی زمین نشکونده ولی دل اونا به اندازه وسعت اقیانوس اطلس شکوندن!
فصل پنجم: موسیقی
13 سال پیش وقتی اولین بار ویدئو plz for give me برایان آدامز دیدم به خودم گفتم پسر این لعنتی خودشه ! وقتشه که دنیای جدیدی رو و با راک و بالاد تجربه کنی،
فصل ششم : اتومبیل
هنوز به این اعتقاد دارم دارم هیچ اتومبیلیی اتومبیل آمریکایی نمیشه، هیچ اتومبیلی موستانگ،چلنجر،کامارو،چارجر و کادیلاک نمیشه یه زمانی پدران ما کادیلاک ایران سوار میشدن،الان ما باید حسرت داشتن یه موستاگ دهه 70 داشته باشیم،خودمو میگم!
فصل هفتم :خانواده
هشت سال دوری از خانواده باعث شد که قدر اونا رو بیشتر از همیشه بدونم، اونا به اسم فامیلیم معنا بخشیدن،پدر ومادرم شماره یکن!
فصل هشتم: نوشتن
در کنار نوشیدن آبجو و موسیقی، لذت نوشتن هدیه ای بوده که کلانتر بهم داده و از این هدیه به رسم یه کابوی سرگردان از کلانتر تشکر می کنم .
فصل نهم: سرزمین
من همیشه به این اعتقاد داشتم و دارم وطن آدم جاییه که احساس آرامش و امنیت کنه نه جایی که به دنیا اومده و منم آرزوم اینه یه روزی بتونم برم سرزمین راکی زندگی کنم.
فصل دهم: عشق
وقتی عاشق یکی میشی یه عالمه کارای احمقانه انجام میدی،توی قلبت عینه فیلمای وسترن کلی اتفاقات خاص میفته،بنگ بنگ!! حاظر میشی به خاطر عشق زندگیت حتی مرگ تجربه کنی،عشق تنها راهه ادامه دادنه
فصل یازده: رویا
رویای شماره 1 : تو جاده 66 آریزونا د ر حال رانندگی با یه فورد موستانگ 67 در حال که بطری آبجوم دستمه و در حال که از رادیو اتومبیل ترانه کانتریه عبور از خط جانی کش در حال پخشه، به عشق زندگیم که کنارم نشسته بگم که اون زیباترین انسانیه که تو همه زندگیم دیدم.
رویای شماره 2: تو دنیا نه جنگی باشه، نه فقر، نه نژاد پرستی ،همه با هم دوست باشن و با هر نوع عقیده ای کنار هم زندگی کنند.
فصل آخر: آرزوی موفقیت واسه دوستام
امیدوارم که به هر چی که می خواین برسین، می دونین چرا؟ چون شما خوشتیپ و مهمین ، لیاقت داشتن یه زندگی خوبو دارین
خوشحالم که آرش صمیمیم
آه 5ماه از قسمت اول داستان گذشت ،الان من یه مرد عصبی می باشم ولی مهم نوشتن قصه کاپیتانه
هی بچه ها (مجموع گوسفندهای کراش)طوفان تموم شده، زود جمع کنید باید برگردیم به دهکده ،باید اهالی دهکده رو از این اتفاق خوب با خبر کنیم و تا فردا مقدار زیادی دینامیت از معدن پیت برای بیرون آوردن این مشکی چهار چرخ جمع آوری کنیم ، 12 ساعت بعد.... ،ززززینگگگ___ همسایه: کلانتری؟ __معاون کلانتر: بله __همسایه: اینجا شمال دهکده اتفاق عجیبی افتاده، فکرکنم ارواح دوباره به دهکده برگشتند ، خونه کراش در حال تکون خوردنه ! 30 دقیقه بعد... همسایه ها و معاون کلانتر بلندگو به دست از فاصله 5 متری خونه کراش فریاد می زنه هی کراش اونجا چه خبره!! تو سالمی؟ هههه اون با یه بطری ویسکی جک دنیلز از ساختمون بیرون میاد ، اون فقط یه پارتی راک به مناسبت پیدا کردن دوج چلنجر با دوستانش خروس قرمز،گوسفند خنگ و خرگوش کوچولو ترتیب داده بوده و تکون خوردن خونه مربوط به صدای زیاد موسیقی و استفاده از آمپلی فایر مارشال بود ، کاپیتان یه معدنچی ،یه چوپان و یه نوازنده چپ دست بی استعداد بیس بود که با خروس( لید گیتار) گوسفند( درامز) خرگوش( خواننده) گروه کانتری راک کراش و دوستانو تشکیل داده بود، کاپیتان اعتقاد داشت حیوانات بهتر از آدمها هستند، حیوان دروغ نمی گه، حیوان خیانت نمی کنه ،حیوان یه شخصیت داره نه چند تا! واسه همین ترجیح می داد بیشتر وقتشه با اون سه تا موجود دوست داشتنی باشه تا با آدمهای دهکده! صبح روز بعد از جمع آوری کردن دینامت از معدن پیت به همراه اعضای گروه و تعدادی از اهالی دهکده و کارگرهای معدن با دستگاه های حفاری به کوه شماره 3 بر می گردند ، دینامیت ها رو به طریق چالزنی و آتشباری دور تا دور صخره ای که چلنجر داخلش بود بار گذاری می کنند...15 دقیقه بعد.......بومممممممممممم(صدای انفجار)، کاپیتان و دوستان همه دهانا تا بنا گوش باز از شوق دیدن اون پسر سیاه لعنتی چهار چرخ! من مقداری پول ته جینم دارم ، می خوام امروز خرجش کنم کی میاد با من؟؟ هفت شب می خوام مهمونی راک بگیرم، کی میاد خونه من؟ اون دختر کدر عاشق رقصیدنه، کی می خواد با اون برقصه؟من هم عاشق سیب زمینی سرخ کرده و کوکا کولا( این قسمت داستان موزیکال بود.گفتم یه کم جو بدم به داستان:) کراش،خروس،گوسفند،خرگوش دست در گردن هم این ترانه کانتری رو می خوندند و اهالی دهکده بالای کوه در حال رقصیدن)،بعد از 3 روز متوالی کار کردن دوج چلنجرو به میدون اصلی دهکده می برند و روز موعود فرا می رسه ،روزی که کراش قرار بود با اون به سیاره مارس بره ولی هنوز هیچکس دلیلش اصلیشو نمی دونست، فقط توی کتاب افسانه دهکده اومده بود کسی که این اتومبیلو پیدا می کنه باید اعتقاد داشته باشه، مارس سیاره ای بود که جواب تمام چراهای کاپیتان بود، شهردار دهکده طی مراسمی با قدردانی از جسارت کراش برای رفتن به مارس سخنرانی می کنه....کاپیتان کراش: بچه ها آماده شین! چند باکس آبجو بوود ویزر،یه ساز دهنی، یه دیوان حافظ تنها چیزهای مورد علاقه کاپیتان بود که قرار بود ببره مارس!...چند دقیقه بعد....سکوت همه جا رو فرا می گیره، بعد از سوار شدن 4 راکر استارت زده می شه،ناگهان آسمون سیاه می شه ،ستاره ای در حال درخشیدن بود،همه نگاهها به آسمون، وووه یه روباه ، نه یه مانکن کنار ماه،نه یک مانکن با دم شبیه روباه از بالا لبخند می زنه !! بچه ها شما هم می بینید،فکر کنم این لیدر مارسی ما باشه، صدای موتور چلنجر بیداد می کنه، درهای اتومبیل به شکل بال در می یان، کراش دیوان حافظ از داخل داشبورد در می یاره: یارب! سببی ساز که یارم به سلامت، باز آید براهندم از بند ملامت........ پرواز

بعضی وقتها فکر می کنم وداع با گذشته می تونه کلی سخت باشه ,سخت تر از اون
رفتن به اینده ای که ممکنه بهتر از گذشته نباشه,این احساس می تونه همراه با یه غم همیشگی باشه,خبرهای بدی از شهر تاریکی شنیده بودم,اینکه هیچ وقت نمی تونی رنگین کمان اونجا ببینی
در یکی از زیباترین سالهای زندگیم تو یه دوست زیبا برای من بودی ,من اونوقت ها به همه چیز فکر می کردم ,ما جوان و احمق بودیم!احمق های د وست داشتنی !!!فقط به اعتقاداتمون فکر می کردیم,به پرواز کردن,پسر خیلی راحت می تونم همه قصیده های مرتبط به پرواز درک کنم!دلتنگ تهران...به من بگو الان کجایی رفیق؟! نمی تونم به این اعتقاد داشته باشم که الان تو نیستی ,من به خاطر می اورم تمام روزهایی که با هم بودیم,یه خیابان زیبا در شهر تاریکی بود که من همیشه عاشقش بودم,هی رفیق هنوز می تونی صدای منو بشنوی,مثل اینکه هنوز گذشته باشه,ما با هم ستاره ها رو می شمردیم /ازروی نیمکت پارک صبا برای ستاره ها اسم انتخاب می کردیم
تو گفتی اسم این کار ما عشق است, بله جهان مال ما بود,من اماده ام هنوز برای رفتن به راهی که توش بودیم,دلتنگ تهران
اوه پسر غم تمام وجودت رو فرا گرفته/احساسم مثل یه برگ که از روی درخت افتاده پایین و باد اونو به
طرفی پرتاب می کنه/کی می دونه کجا قراره بره؟!/هی کلانتر من سالهاست که فقط با خاطرات زیبای
گذشته زندگی می کنم/تو خودت گفتی که زندگی با هم بودن کنار هم بودن و دلتنگ هم بودن است و
گفتی که خیلی از ادمها این حقیقت ناب رو از خودشون دریغ می کنند/پسر تو سعی کردی همیشه
خوب زندگی کنی/جمله ای از رئیس انجمن شهر موسقی یادمه که می گفت روح ادمها بر اساس
موسقی شکل گرفته همانطور که وجود جسم هم به خاطر روحه! پسر فکر می کنم قصیده هایی مثل
Flying برایان یا Bed of roses بونجوی یا Soldier of fortune دیپ پارپل یا Nobody home پینک فلوید
باعث شده غمگین بشی/هی کلانتر خودت گفتی اگه از ستاره ها پیروی کنم می تونم به اعتقادتم
برسم ولی اینطوری نشد /خودت گفتی که انتظار تقدیر ما انسانهاست برای رسیدن به ارامش ولی
می دونم ارامش اینجا توی این شهر تاریکی نیست شهری که مصائب زندگی دامان برگ های این روزگار رو فرا
گرفته است/کی قراره با کابو های بزرگت کسایی مثل زرتشت , جک لندن, جیم موریسون,جان لنون, مایکل کیمن,
سید برت و ابراهیم منصفی بیای اینجا و نور شهر روشنایی رو به اینجا بیاری...
ایا من هنوز می تونم منتظر باشم کلانتر؟!

خورشید در حال غروب کردن است
او واقعا رویایی شده با لباس زیبایی که پوشیده با اون ارایش فوق العاده و موهای بلوند!
او از من پرسید چطور به نظر می رسه و من گفتم تو واقعا در این شب رویایی شدی
ما با هم به یک مهمانی رفتیم و همه می تونستند ببینند خانم زیبایی که همراه من بود...
من احساس عجیبی داشتم زیرا عشق را در چشمان او دیدم و این احساس می تونست همیشگی باشه ممکنه او هیچ وقت درک نکنه من چقدر دوستش دارم
حالا بعد از پایان مهمانی ما در خانه هستیم و من احساس خستگی می کنم او کمکم کرد به رختخواب برم از او خواستم چراغها رو خاموش کنه و من گفتم عزیزم تو واقعا در این شب رویایی بودی رویایی..
غروبی عجیب سراسر طبیعت راکی را فرا گرفته بود
این حالت از خورشید باعث افسردگی تمام جانداران ان منطقه شده بود
شنیدم درختی پاک می گفت این روزها خورشید سرخ نه تنها طبیعت راکی بلکه
اسمان تمام این کره خاکی رو فرا گرفته /او می گفت ظلم باعث این رفتار عجیب
خورشید شده/او می گفت این روزها معصومیت نیز سوار قطار شبانه شده و ما
را تنها گذاشته /حرفهای درخت باعث شد کمی فکر کنم ...
واقعا می شد از حزن و اندوه بگریزیم!
وقتی که گذشته خودم رو می بینم یه احساس ارامش و غم رو در خودم می بینم -سال 1977 تصمیم گرفتم با کیتی به امریکای شمالی سفر کنیم تازه اونم با یه کادیلاک 1960 رنگ صورتی که از پسندازی که داشتم اونو خریده بودم تو این سفر چیزهای زیادی یاد گرفتم معنای واقعی انسان بودن معنای واقع دوست داشتن -یادمه اولین بار ترانه ادم خوشبخت با صدای گرفته تام ویتس از رادیوی داخل ماشین پخش می شد -پس من واقعا خوشبخت بودم می دونستم کل ارزوهام بر اورده شده بود می دونستم از مسیر رنگین کمان عبور می کنیم - افسوس من پیر شدم و کیتی هم سالهاست پیش خداست دوست دارم زودتر برم پیش اون ...


موقعی که خیلی جوان بودم در بهترین سالهای زندگیم
فرشته ها اومدند سراغم و ازم خواستند که باهاشون پرواز کنم
اولش خیلی ترسیدم چون در اون زمان خانوادم و دوستامو
بیشتر از هر زمان دیگه دوست داشتم اما وقتی ابر شماره ۹ رو
اون بالا نشونم دادند یه احساس عجیب و ارامش بخشی بهم
دست داد پس تصمیم گرفتم با اون فرشته های زیبای خدا پرواز کنم ....